سلام

درست یادم می اد امیر حدود ۷ ماهش بود

دیگه از دست اذیتهای فائزه خسته شده بود

تصمیم گرفتم یه نئنو بلند تهیه کنم تا

کمتر دستش به داداش کوچولوش برسه

یه روز صبح شیشه شیر امیر رو

درست کردم و چون خیلی کار داشتم بدون توجه

به چیزی شیشه شیر رو گذاشتم کنار جاشو

رفتم تو اشپزخونه.

یه دفعه دلم شور افتاد اخه فائزه بچه ای نبود

که به این سادگی از کاری منصرف بشه

تا اومدم بیرون دیدم شیشه شیر خالی افتاده رو زمین

و سر شیشه هم کاملا جویده شده

پیش خودم گفتم بابا امیر که دندون نداره

یه هم چین بلایی سر شیشه خودش بیاره

دویدم طرفش دیدم به جای اون فائزه اون جاست

جا خوردم زیر پام رو که نگاه کردم دیدم

کتابهای عریض باباشو رو هم چیده تا

قدش برسه بعدم داداش بیچاره شو بغل کرده

برده گذاشته تو جای خودش

خودشم خوابیده تو نئنو

بغلش کردم صورتش رو بوسیدم گفتم:

مامانی داداش رو کجا بردی

خیلی اروم اومد پایین و رفت سراغ جای خودش

پتوش زد کنار و دیدم بله امیر همین جور

داره پتو اونو می خوره

نشستم . اول خندم گرفت ولی بعد خدا رو

شکر کردم اون تو کوچه نگذاشته

هنوزم وقتی بچه ای می بینم که شیشه شیر دستش یاد

کار فائزه می افتم که چه جوری

منو ترسوند .

در دست من باشد کتاب

ان هم کتاب کودکم

گویم به او شیرین زبان

اخر بخوان املای خود

اینها تمام زحمتت

طی سال و مدرسس

اینده و فردای تو باشد

مشخص با همین

خندید و رفت سوی اتاق

با من بگفت ای مادرم

بهرم تمام نکته ها

گیرم برایت ۲۰ ها

تا که نباشی دل غمین

تو مادر خوب منی

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/۳/۱٠ ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar