دیگه داشتم از تعجب میمردم

سوار ماشینی بودم که خودش می رفت و من هیچ کنترلی بر

حرکت ان نداشتم

هر چه پدال گاز و ترمز را با پا امتحان می کردم فایده ای نداشت

اختیاری در دست من نبود

چهارراه اولی . دومی  . سومی....دیگه تحمل تمام شده با تمام

قوای صوتی خودم فریاد زدم :چه خبر شده ؟

چرا همه چیز وارونه شده؟

اخه یکی جواب منو بده؟

همین جور که ترس همه وجودم را احاطه کرده بود

نجوایی دلنشین رو شنیدم که خطاب به من می گفت:

ما با هم داریم می ریم

تا به ان چه تو در دل ارزو داری برسیم

دل تو چشم انتظار زیبایی و دوستی و عشق است

ما هم به همان جا می رویم و می خواهیم برای

دمی یا لحظه ای شادی رو در وجودت ببینیم

و تو از شیشه ماشین می تونی گذر عمر را ببینی

در این زمان بود که ارام  اسوده به صندلی تکیه دادم

و با بستن چشمهایم زیر لب گفتم پس برو..............

           اره من دوست دارم یه عالمه

           حتی یه عالمه هم خیلی کمه

شاد باشید و باعث شادی دیگرات هم شوید

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/۱/۱۸ ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar