فالم بگیر ای فالگیر

تا من ببینم اقبال خویش

از روی نقش دست خود

از اون خطوط با فاصله

از نقش های مبهمش

با من بگو از ان چه گذشت

از کودکی از گردش های بچگی

از ان خیابان بزرگ

از ان بنای کودکی

دنبال هم رفتن هایمان

از ان درخت توت پیر

گر تو بپرسی حال او

از دست توت خوردن های من

گوید بلایی بود او

بر جان شاخ و برگ من

دنبال من هی می دوید

همسایه هم سن درخت پیر

با بانگ و داد می گفت

اخر بگیر این بچه ات

دیوانه کرده جان مرا

من هم که انگار دعایم می کند

هر روز بودم هم دمش

حالا ببین حال مرا

اکنون در این غربت و تنهاییم

دلتنگ ان حس غریب

ان طفل چابک و زرنگ

اکنون شده افسرده حال

گوید خدایا یاد تو

ارامش است بر جان من

هر وقت که غمگین می شوم

قران و عاشورا بخوانم من زیاد

تبعید گشته جسم من

لیک پرواز دارد روح من

هر دم به سوی رب خود

شادم از تبعید خود

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٢/۱ ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar