سرد و خاموش و یخزده در کوچه داشت می رفت

حتی حاضر نبود به پشت سرش نگاه کنه

دیگه از همه چیز دل کنده بود

علتی رو نمی دید که برگرد و تحمل کنه

همین جور که با گام های اهسته دور می شد

صدای را شنید

اگه تو بری دیگه کی می تونه این همه روشنایی و صفا به این جا بده

یه بار دیگه نگاه کن ببین چه جور دارن از پشت پنجره نگات می کنن

پاهاش سست شد

نتونست بر نگرد و گل هایش را دو باره نبینه

وقتی باز اونا رو دید اشکاشو پاک کرد

برگشت یه تخته پاک کن بر داشت و همه اون خاطرات تلخ رو پاک کرد

دستاش رو به طرف بالا برد و گفت خدایا به امید تو

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/٤/٢٢ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar