زشترین عمل تخریب حرمین عسگرین بود

امید که بتوانیم همه افریده های خداوند را دوست داشته باشیم

 

در میان گلهای زیبای باغ بدنبال مهربانی می گشتم

و شادمان به پیش می رفتم.

تک تک گلها رو دیدم انها را به نوبت می بوئیدم

و از دیدن همه انها احساس زیبایی داشتم

همین جور که جلو می رفتم ناگهان چشمم به تک

گل مهربانی افتاد که نظیر نداشت در گشاده رویی

و وفا داری ان گل زیبا افتابگردان بود.

او هر روز صبح به محض دیدن اولین اشعه

طلایی خورشید سر از گریبان که به خاطر

دوریش از شمس مهربان است بر می دارد

و به سمت او عاشقانه خیره می ماند تا عصر

زیرا می داند به محض این که شب شود دیگر

شمس مهربانش می رود و او دوباره باید

سر در گریبان منتظر تا صبح بماند.

سالهاست او و دوستانش همین کار را انجام می دهند

و این رسم عاشقی را ادامه می دهند تا دنیا دنیاست

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/۳/٢٢ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

سلام

درست یادم می اد امیر حدود ۷ ماهش بود

دیگه از دست اذیتهای فائزه خسته شده بود

تصمیم گرفتم یه نئنو بلند تهیه کنم تا

کمتر دستش به داداش کوچولوش برسه

یه روز صبح شیشه شیر امیر رو

درست کردم و چون خیلی کار داشتم بدون توجه

به چیزی شیشه شیر رو گذاشتم کنار جاشو

رفتم تو اشپزخونه.

یه دفعه دلم شور افتاد اخه فائزه بچه ای نبود

که به این سادگی از کاری منصرف بشه

تا اومدم بیرون دیدم شیشه شیر خالی افتاده رو زمین

و سر شیشه هم کاملا جویده شده

پیش خودم گفتم بابا امیر که دندون نداره

یه هم چین بلایی سر شیشه خودش بیاره

دویدم طرفش دیدم به جای اون فائزه اون جاست

جا خوردم زیر پام رو که نگاه کردم دیدم

کتابهای عریض باباشو رو هم چیده تا

قدش برسه بعدم داداش بیچاره شو بغل کرده

برده گذاشته تو جای خودش

خودشم خوابیده تو نئنو

بغلش کردم صورتش رو بوسیدم گفتم:

مامانی داداش رو کجا بردی

خیلی اروم اومد پایین و رفت سراغ جای خودش

پتوش زد کنار و دیدم بله امیر همین جور

داره پتو اونو می خوره

نشستم . اول خندم گرفت ولی بعد خدا رو

شکر کردم اون تو کوچه نگذاشته

هنوزم وقتی بچه ای می بینم که شیشه شیر دستش یاد

کار فائزه می افتم که چه جوری

منو ترسوند .

در دست من باشد کتاب

ان هم کتاب کودکم

گویم به او شیرین زبان

اخر بخوان املای خود

اینها تمام زحمتت

طی سال و مدرسس

اینده و فردای تو باشد

مشخص با همین

خندید و رفت سوی اتاق

با من بگفت ای مادرم

بهرم تمام نکته ها

گیرم برایت ۲۰ ها

تا که نباشی دل غمین

تو مادر خوب منی

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/۳/۱٠ ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

ایام فاطمیه رو تسلیت می گم

این روزها پر از غم است برای

انهایی که محبتی به اهل بیت رسول خدا دارند

اصل ان است که پروانه شود عاشق تو

نه این که تو شوی عاشق او

او در فراقت اشنا با شمع شد

همراه با شمع تا صبح انتظار کشید

دوری تو بی تابش می کند

بی خبر از داغی دوستش میگردد

ومی افتد در دام اتش و شمع

او محو تو بود در گردش به دور شمع

در چنین حال و هوایی

پر و بال نازکش در گرد شمع اتش گرفت

و او هنوز در هوای خویش است که جان می دهد

و خاکستر او در هوا نام تو را نقش می زند

این یک حقیقت است که نباید از ان غافل شد

باید پرده های شک و تردید را کنار زد

باید کمی دقیق تر نگاه کرد

و دید خود را وسیع کنیم در کنار کسی باید بود

که دل هم او را بخواهد اگر دل همراه نباشد

همه اش درد است و رنج و صبر ایوب می خواهد

تحمل زندگی اجباری

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/۳/٢ ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar