بهتر آن است که در گذر گاههای سخت کوهساران

و در آواز زیبای مرغکان عشق اندکی هم به خود بنگریم

آن جا که مشکلات این زندگی مادی ما را از همه چیز

و همه وجودمان جدا نموده است.

لحظه ای به خود بیندیشیم که من چه هستم

و به کدامین سوی می روم.

در این رگبار تند گرفتاریهای ریز و درشت و پندارهای

درست و غلط در این طوفان وحشی حوادث آیا سوسو

فانوس امید را می بینم و توکلم به همانی که اول بار

ما را خلق نموده است داریم.

خون شد دلم     خون شد دلم    آتش زدی بر هستی ام

اشفته ام    اشفته ام     ساقی مکن ترک دلم

آتش مزن میخانه ام

آیی برم    آیی برم     بینی هنوزم تشنه ام

من اشیان گم کرده ام

بینی رخم    بینی رخم    زخمی شدم از ابر غم

عکس تو شد رویای من

یک دم جوابم را بده    افسانه گشته بودنت

الاله شیرین سخن     اکنون بیا اندر برم

با برقی از عشق و امید     روحم چراغانی نما

شادی برای من بیار        ابر غمو اتش بزن

غم را تو شرمنده کنی     کابوس غم رو بشکنی

بوی گلستان می دهی      پیشم بمان پیشم بمان

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/٢/٢٤ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

در کنار تخته سیاه با گچی می ایستم

تا دبیر جبرم بازگوید تمرین را

خوب مریم جان رسم بنما برایم شکل یک هذلولی

ومن بازگوش در هوای خویشم

می کنم حل ان را

می کشم شکلش را

لیک در درونم غوغاست

با خود گویم مرده شور ببره بردار آ  را

خاک بر سر تو بردار بی

دو نهایت داری مثبت و منفی

یا به سوی بالا یا به سوی پایین

روی بردار رسم می کنم حل مسئله را

نمره ام می گیرم می روم سوی نیمکت

بچه ها می خندند

شکل بردار شده است این خر خوان

زنگ بعد در کلاس زیست همگی حاضرند

و همه می دانند که چقدر دوست دارد مرا

دبیر مربوطه

او به من گفته در کلاس من می نشینی میز اول

همجوار میز من

ولی من می خواهم اخر باشم

تا ببافم با قلابم بافتنی کلاس حرفه ام را

او به من فقط با چشم اشاره می کند

و باید بروم پای تخته

درس جلسه قبل رو تدریس کن

و من چرخه تولید مثل یک مشت

هاگ و کپک رو می کشم و می گویم

و او با چنان لذتی مرا می نگرد

که انگار در کلاس نیست

از ته کلاس فریده با ته خودکارش

پست پرتقالی را حواله ام می کند

چرا ؟

چون او می خواد به تنهایی محبوب دبیر زیست باشد

و من می دانم

در زنگ تفریح حسابم را رسیده است

زنگ اخر املا و دبیر ان خسته تر از همه ماها

سر رو ته همه چیز رو جمع می کند

و منتظر صدای زنگ به ما نگاه می کند

و من هنوز در افکار خود غرقم

که ارام کنارم می نشیند و می گوید

برایم بنویس یک بیت شعر

و من برایش از علاقه ام می نویسم

و نوشته را در کیف خود می گذارد

و بعد همه ما به سوی خانه های خود می رویم

و من در حالی که از خیابان عبور می کنم

دبیر فارسی ام را می بینم که از پشت ماشین

برایم دست تکان می دهد

مریم

 

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/٢/۱٦ ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

با عرض سلام خدمت شما و تبریک میلاد یازدهمین ستاره اسمان

امامت

دفتر خاطرات یه همراه خیلی خوبی واسه ادم

دارم می خوانمش حدود ۶ سال پیش رو می گم

یه روز سرد زمستان داشتم کنار بخاری روز نامه می خوندم

که یه مرتبه انگار ضربه محکمی خورد توی سرم

و دیگه هیچ چیزی رو نفهمیدم  فقط یه مشت

دایره سفید و سیاه جلوم بود و من با سرعت از

اونها عبور می کردم و سردر گم بودم

و تا چشمام باز شد

دید م تو یه محیط دیگه هستم که قابل لمس نبود برام

واسه همین بلند شدم به دورو برم خوب نگاه کردم

متوجه شدم جای غریبی هستم و   من این جا رونمی شناسم.

تو همین احوالات بودم که صدای بچه هامو شنیدم

دوباره توی  پذیرایی بود.

رفتم جلو صدا زدم فائزه امیر چی شده در کمال حیرت دیدم

اصلا بودن منو درک نمی کنند تکونشو دادم بابا منم مامان

چرا منو نمی بینید بازم اونا بازی خودشون رو می کردند.

خسته شدم رفتم طرف بخاری داشتم هلاک می شدم من اون جا افتاده

بودم رو زمین و خیلی اروم و راحت خوابیده بودم

جلوتر رفتم پس این روح و اونی که خوابیده جسم مریم است.

دیگه نمی خواستم چیزی ببینم تا این که صدای در اومد

بابای بچه ها بود تا منو دید گفت : تو دوباره بدون متکا خوابیدی

فائزه برو یه متکا بزار زیر سر مادرت .

ولی نمی دونم اون چه جوری فهمیده بود که مادرش مرده

در حالی که داشتم حرفاشو به امیر گوش می کردم گفت:بابا

نمی دونه مامان مرده چون هر چی تو رو گاز می گیرم تکون نمی خوره

خیلی عصبانی شده بودم می خواستم جیغ بزنم که دوباره دیدم

تو محیط اولی هستم.

رفتم جلو دیدم چند تا پیرمرد و پیرزن و جوان دارند به سوی منبع نوری

می روند منم رفتم سریع ته اون صف.

اول صف یه پیرمرد حدودا ۸۰ ساله بود ناگهان ایستاد و یه

نگاه با معنی به ته صف کرد.

راهش رو کشید اومد پیش من و پرسید تو کی هستی؟

منم جواب دادم نمی دونم چه جوری اومدم این جا

خیلی می ترسم همه جا فقط نوره .

دوباره نگام کرد و گفت : دخترم الان که نوبت اومدن تو نبوده

ما ها که داریم میریم حساب مون مشخص شده

ولی خوب چشمات رو ببند منم که منتظر یه راه حل بودم

فوری چشمام رو بستم نفهمیدم چرا دوباره باز کردم

دیدم پیرمرده منو دو دستی هل داد جلو

و من متوجه شدم داخل همون دایره های سفید و سیاه شدم

وقتی اونا تموم شد روحم با عجله وارد تنم شد و فریاد بلندی کشیدم

باور کنید موقعی که می رفتم هیچ درد و ناراحتی نداشتم

ولی وقتی برگشتم پشت سرم و قسمت چپ سینه ام می سوخت

تازه شوهر فهمید ارثیه فامیلی کار دست من داده.

فرداش رفتم دکتر سی تی اسکن و نوار مغزی.

پزشک هم در جواب گفت: همین که راحت حرف می زنی

راه میری و توانایی کار های سابق رو داری خیلی خوبه

با این علائمی که در عکس هست.

منم قول دادم حالا که خدا منو این قدر دوست داشته

از خودش اطاعت کنم و بنده او باشم که در اون هاله نور

فقط زیبایی مطلق بود و بس.

این نه خواب نه رویا یه حقیقت یا تلنگر برای زندگی

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٦/٢/٦ ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar