یا اب صالح المهدی در شبهای قدر همان زمانی که دست نیاز

به سوی بی نیاز مطلق می بریم شفیع ما نیز باش

ای گلچین شده از بوستان نبوی هر گاه به بن بست رسیده ام

مرا تنها نگذاشته اید

بنویس ای ضعیفترین افریده کردگار اول ضعف خودت را و بعد

ببخشش و مهر و بزرگی اغر یدگارت را

اقا و مولای ما نمی دانم در کدام کوی و برزن قدم می زنی

بر مظلومی علی می گری من نمی دانم و علم دانستنش را نیز

ندارم ولی میدانم که شما را دوست دارم و عمریست هر جا

خدمتی برای شما اهل بیت بوده من کوچکترین مهره ان جمع

بوده ام

همر شما هم چون ریسمانی دور گردن من است و هر دم مرا به سوی

شما می کشاند دستان نیاز مندم را رد نکنید و قلم عفو بر سر

کشی های نفسم بکشید زیرا می خواهم همیشه خادمی کوچک

باشم و مهرتان اولین پله وجودم را تشکیل دهد

نفسی که در سینه ام است خونی که در رگهایم است قدمی

که پاهایم می گذارد همه طالب تعجیل ظهور شما اقا و مولا است

سر بازار عشاق بلا کش

گران شد نرخ عشق و عاشقیها

شتابید تا که از ره در نمانید

که عمر کوتاه و وقت تنگ است

التماس دعا از همه شما عزیزان

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/٧/٢٦ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

کسی دیگر به خواند این نماز و

مگر یاران مولا خواب هستند

صف کروبیان پایان نداره

همه شیون کنان اندر عزایند

فلک گلگون شده مولای ما رفت

ز بند درد و غم ازاد گتشه

چرا این ریسمان را پاره کردن

چرا خود را به دنیا اواره کردن

به سان قوم موسی سر گشته گشتن

چرا چون شیشه فانوس شکستن

بگویم من برایت یک مکان را

که دلتنگ صدای بو تراب است

بدانی من کجا را بهرت بگویم

ندانی چاه خانه مولا رو گویم

بده حق تو به ان دل تنگ باشد

چرا که محرم سر علی است

امشب رو به همه تسلیت می گم

منم تو این شبها دعا کنید مخصوصا انهای که پیش خدای

خودشون بیش از من ابرو دارند

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/٧/٢٠ ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

باد سرد و خشکی در میان راه می وزید

ولی من هنوز دارم به راه خود در چنین تند بادی ادامه می دهم

کم کم خسته می شومدمی می ایستم و گوش می دهم ببینم حرف

حسابش چیست ؟ در این مسیر پر از موانع و سخت

خوب به صدایش گوش می کنم با قدرت می گوید من تند باد

یاس و نا امیدی هستم پیروزی بر من یعنی گذز از سختیها

تازه فهمیدم قضیه چیست کاملا درست می گفت کافی بود

برای لحظه ای مایوس شود جایم ته دره نا امیدی بود

ولی من هدفم بزرگ و مقدس بود باید تمام اطلاعات را به کمپ

فرماندهی می رساندم

تا بچه ها در عملیات اصلی قیچی نشوند

با یه یه مهدی به راه افتادم و با دیدن سوسو چراغ خاکریز

منطقه خودمان پر در اوردم با همان بدن زخمی به سوی انها رفتم

و در لحظات اخر هوشیاری اطلاعاتم را به فرمانده دادم و از حال رفتم

وقتی هوش امدم در بیمارستان اهواز بودم

از خاطرات برادر جانبازم

انشا الله در این ماه به مراتب عالی بندگی خداوند برسیم

مرا نیز دعا کنید

کوچه باغ دلامون رو چراغونی کنیم

چون که ماه مهمونی خدا شده

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/٧/٢ ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar