عید باستانی و ایام نوروز مبارک

چون هنوز دستم خوب نشده نمی تونم پست جدید بزارم

ولی از خدا می خواهم هر جا هستید شاد باشید

سلام

درست حدود ۹ سال پیش یه شب که همه دور هم جمع بودیم

قرار شد همه خانم ها برند و رانندگی رو یاد بگیرند

فرداش من اماده شدم برم برای ثبت نام که شوهرم گفت خودم

یادت می دم

منم قبول نمودم طی یک ماه با ماشین تو جاده های مختلف تمرین

نمودم تا خوب یاد گرفتم

روز امتحان تئوری من عینک خودم رو نزده بودم برای همین خطوط رو

جا به جا می دیدم

اخرشم یکی دو تا از خانه ها رو درست نزدم

به جناب سروان گفتم یه سوزن ته گرد بده من اشتباهم رو درست کنم

گفت خانم از این کار نداریم تو امتحان

منم ورقم رو دادم و رد شدم

دفعه بعد چون می دونستم دوباره اشتباه می کنم یه تعداد سوزن با

خودم بردم وقتی داشتم بعد از سوال ۱۰ جوابها رو می دیدم

متوجه شدم بله دو تا رو جابه جا دیدم

داشتم با سوزن میتراشیدم اشتباهم رو که سروان اومد پیشم گفت

چی کار می کنی

با خونسردی گفتم نمی خوام دوباره رد شم

یه نگاهی کرد و گفت می بینیم

وقتی ورقه من رو داشت صحیح می کرد خیلی تعجب کرد بدون

غلط بود

اومد جلو گفت برو برای امتحان عملی

منم رفتم تا هفته بعد بیام

هفته بعد وقتی نشستم پشت ماشین خیلی میترسیدم

سروان بهم گرفت بزار دنده عقب

منم اول گذاشتم دنده ۲ بعد دنده عقب

که یه دفعه دسته دنده با جعبه اش در اومد

سروان گفت اون از امتحان کتبید اینم شفاعی

چرا دسته دنده رو کندی

گفتم به من چه ماشین شما در پیتی

حالا چیکار کنم

گفت هیچی برو هفته دیگه بیا

چون ماشین دیگه کار نمی کنه به عبارتی شما ردی

منم که خیلی جا خورده بودم

رفتم برای هفته دیگه

هوا خیلی بارونی و سرد بود

نمی خواستم اصلا برای امتحان عملی برم

ولی چاره ای نبود

وقتی رسیدم بیرون وایسادم

سروان داد زد چرا نمی ای دیدم یکی دیگه است

خوشحال شدم رفتم

همه که رفتند نوبت من شد

تا مدارکم رو دید خندید گفت همشهری هم که هستیم

لابد بی گواهینامه پشت ماشینم می شینی

گفتم اره

جواب داد یه راست برو راهنما یی و رانندگی

خوب بلدی ولی سرعتد رو همیشه کنترل کن

وقتی رسیدیم اومد پایین گفت قبولی همشهری

الان هم تو جاده که پشت ماشین هستم یاد نصیحت

سروان یحییایی می افتم و وقتی سرعت میره رو ۱۵۰ تا

زود کمش می کنم

با یه چشمکی دوباره منو زنده کن ستاره

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

يك بار ديدم روي تو

ای نار من         حرمان من

ای حزن          بی پایان من

ای گوهر یکدانه ام

دور دانه ام دوردانه ام

کمتر بسوزان جان من

پایان بده هجران من

این بتکده بی بت شده

این دل دیوانه شده

مانند مجنون گشته است

دلتنگ لیلا گشته است

از من بخواهد روی تو

سر گشته اندر کوی تو

با هر نشانی از تو گل

فریادها او می کند

لیکن همش باشد سراب

اخر بیا اخر بیا

این دل مگر دل نیستش

تا که رسد بر وصل تو

ختمش بده هجران خود

ای اختر تابان من

منت گذار بر این گدا

ان هم گدای مهر تو

مریم

من از كساني كه مطالب رو مي خوانند

و دوست ندارند خواهش مي كنم تشريف نيارند

خونه خاله كه نيست ادم هر چي دلش خواست

چرت و پرت  به طرفش بگه

البته خلق و خوي هر كسي تا حدي به تربيت

خانوادگي و ميزان عقده هاي دورنيش مربوط

ادم رواني جون به جونش كنند

بي شعور و رواني اگر حتي يه پروفسور يا يه

فرد معمولي باشه غير قابل تحمل

در ضمن من براي دل خودم مي نويسم

اربعین سالار شهیدا را تسلیت می گم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٢/۸ ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

فالم بگیر ای فالگیر

تا من ببینم اقبال خویش

از روی نقش دست خود

از اون خطوط با فاصله

از نقش های مبهمش

با من بگو از ان چه گذشت

از کودکی از گردش های بچگی

از ان خیابان بزرگ

از ان بنای کودکی

دنبال هم رفتن هایمان

از ان درخت توت پیر

گر تو بپرسی حال او

از دست توت خوردن های من

گوید بلایی بود او

بر جان شاخ و برگ من

دنبال من هی می دوید

همسایه هم سن درخت پیر

با بانگ و داد می گفت

اخر بگیر این بچه ات

دیوانه کرده جان مرا

من هم که انگار دعایم می کند

هر روز بودم هم دمش

حالا ببین حال مرا

اکنون در این غربت و تنهاییم

دلتنگ ان حس غریب

ان طفل چابک و زرنگ

اکنون شده افسرده حال

گوید خدایا یاد تو

ارامش است بر جان من

هر وقت که غمگین می شوم

قران و عاشورا بخوانم من زیاد

تبعید گشته جسم من

لیک پرواز دارد روح من

هر دم به سوی رب خود

شادم از تبعید خود

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٢/۱ ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar