سلام

درست چند سال پیش بود که یه شب مادرم زنگ زد و خیلی ناراحت بود.

علت رو پرسیدم گفت حاج عباس دیگه نمی تونه راه بره تو خونه مونده.

جای زخمهاش که رو مین رفته همه درد می کنه و روحیه اش خیلی بده

دلم واسه داداش سراسر مهرم سوخت.

بلند شدم وضو گرفتم چون باب ورود در عبادت است بعد شروع کردم

به خواندن دعای توسل.

دیگه ساعت یک بعد از نصفه شب بود که خوابیدم.

در عالم خواب دیدم داداشم از ویلچرش افتاد روی خاک و صدام می زنه ابجی

عزیزم بیا کمک

خوب که نگاه کردم دیدم در اطراف مسجد جمکران هستم.

یه دفعه اون رو دیدم به طرفش دویدم بغلش کردم خاک های لباس هاش

رو تکوندم و نشوندمش رو چرخش

بعد دیدم در مسجد یه پارچه سبز بزرگ زدن کنار زدم و بردمش تو مسجد دم

محراب یه کم که حالش خوب شد گفت ابجی مسبب خیر شو

برو بیرون من با یکی قرار دارم اگر بیرون بود بگو بهش من این جام

منم رفتم بیرون دیدمیه اقای بیرون مسجد ایستاده و لباس عربی تنش

یه شال سبز زیبا هم به گردن داره

گفتم اقای محترم چرا کمک برادرم نکردی اون نمی تونه کاری انجام بده

اون اقا هیچی نگفت خیلی خدا بهش جذبه و گیرای داده بود

بهش گفتم ببین داداشم می گه شما با اون قرار داری جواب داد: اره

با هم اومدیم تو مسجد یه دفعه یه کم که حرف زدن برادرم روی هر دو تا 

پاهاش ایستاد .

بعد هم اون اقا خدا حافظی کرد و رفت بیرون.

به داداشم گفتم بگو این مرد کی بود؟

گفت ابجی جون اون امام زمان بود.

اصلا تو خواب حال خودم رو نفهمیدم دویدم بیرون و دنبال اون اقا

داد میزدم وایسید من می خوام حرفام رو به شما بگم

اون به سمت خورشید می رفت و من به دنبال اون یه دفعه ایستاد و

گفت خواهرم برو پیش برادرت

و من در حالی که گریه می کردم نشستم رو زمین و به تماشای اون

صورت زیبا محو شدم.

بعد چند روز که من رفتم تهران دیدم حال برادرم خوب شده و با کمک

یه پای مصنوعی می تونه راه بره و دیگه علامتی از اون هم درد نیست.

وقتی من رو دید گفت تو دنیا هیچ پرستاری مثل تو پیدا نمی شه.

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

من نوای عاشقی بر باد خواندم ناله کرد

دردل صحرا زدم او هم برایم ناله کرد

در کنار بحر زیبا با موجهای مهیب

هم نوا گشتم او هم ناله کرد

بر در میخانه خواندم ان نوا را

جمله گی بر حال زارم مویه کردند

در میان ابر و مه دیدم عشق خود

بهر او خواندم خندید و گفت

باز گو حرف خویش

چون که هجرانم برایت تلخ تر باشه ز زهر

تا سحر در خواب پیش یار خویش

از غم هجرش بگفتم و ناله کرد

مریم

فرا رسیدن ماه خون و شهادت محرم رو تسلیت می گم

دعا کنید امسال بتونم برم تهران و در هیئت خونه پدری

به عزادار های اقای و سرور شهیدان خدمت نمایم

این اهنگی که می شنوید در محیط وبلاگ

 ارزوی قلبی مریم را برای دیدن امام زمان می گوید

در ایام محرم تیک را بزنید تا پخش نشود

اگر زحمتی نیست با تشکر مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

با سلام به همی انهایی که ندای دوست را لبیک گفتند

عرفات را دیدن و اقای خود را حس نمودن

درود خدا بر پیامبر عظیم الشان اسلام بزرگ عبد صالح

این ایام مبارک

بعضی دوستان از رابطه هما راضی و مریم مولایی می پرسند

درست ۳ سال پیش که من سیستم رو خریدم تا کمتر احساس

غربت و دلتنگی نمایم با نت اشنا شدم ولی هیچ چیزی از ان

را بلد نبودم . تا اینکه به دعوت برادرم که از جانبازان شیمیایی

جنگ است رفتم تهران و یک هفته مهمان خانه پر مهر  انها بودم.

خودم هم باور نمی کردم این قدر راحت باشد تا این که روز اخر گفت

یه ای دی می خوام برات درست کنم تا شبها که من هستم با هم حرف

بزنیم همین جور که دنبال یه اسم بودم گفت چی رو تو ذهنت دوست

داری گفتم همای سعادت .

خیلی خوشش اومدو گفت ولی تو خودت مثل همونی مریم جون همین

باشه خوبه گفتم تکراری یه تغییری باید بهش داد

یه نگاهی کرد و گفت تو راضی ترین بنده خدا در نظر داداشتی

همیشه شکر می گی و گله نمی کنی هما راضی خوبه

منم که دیدم جالب گفتم باشه و از اون به بعد این اسم رو رو

وبلاگ خودم هم گذاشتم و هر شبی که برادرم جناب سرهنگ رو خط

باشه کلی مریم رو از دلتنگی در می اره

خدا بهش قوت و سلامتی بده

یه قول هم من به اون دادم که مبلغ خوبی ها باشم

دل خستم اروم اروم داره می شکنه خدا

دور قلبم یه نوار تیره حس می شه خدا

تا می ام شادی کنم توی دنیا ی خودم

می پیچه به جونم درد می گیره قلبم خدا

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٠/٩ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()

کور ره عشاقم        دستم بگیر بینا  

    در چاه نیفتم من        فانوس رهم باشی

من در ظلمت محض هستم          تو در مرکز نوری یار

من تیره شده راهم        تو روشن و بینایی

من راه نمی دانم       هستی بده بر جانم

دستم رو رها ننما      بگذار که ره پویم

ان جا که مقصد است      جانان خبردارست

بر جمله خوبی ها        جنت رو عطا کرد است

شهادت شکافنده علوم و اسوه مقاومت در برابر مصائب امام محمد باقر را

تسلیت می گم.

مریم

...
نوشته شده توسط مریم مولایی در ۱۳۸٥/۱٠/٢ ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ | لینک ثابت | پيام هاي ديگران()
 
business article
powered by persianblog - designing & supporting tools by webgozar